
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب ز چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
واندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم میزنی
دردم از لیلاست آنم میزنی
خسته ام از عشق،دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو ولیلای تو...من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل میشوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز وشب او را صدا کردی ولی،
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام سر میزنی
حال اين لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
بازخوانی یکی از پست های پر مخاطب از وبلاگ هنری خودم:
---------------------------------------------------------------------
اگر آن ترک شیرازی
حکایت دعوا بر سر < خال > از زمان خواجه حافظ شیرازی آغاز گردید و تا زمان معاصر ما کشیده شده ! داستان با بیتی از اشعار حافظ شروع گردید . سپس صایب تبریزی در سالهایی بعد بگونه ای انتقادی و با الگو برداری از اصل شعر حافظ را محکوم به اشتباهش کرد و نهایتا شهریار پاسخی برای صایب تبریزی سرود و...
حافظ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صایب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سرو دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صایب که می بخشد سرو دست و تن و پا را
سرو دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند نه بر آن ترک شیرازی که شور افکنده دلها را
امیر نظام گروسی در جواب حافظ میگه:
اگر آن کرد گروسی بدست آرد دل ما را ... به خال هندویش بخشم تن و جان و سر و پا را
جوانمردی بدان باشد که ملک خویشتن بخشی ...
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
البته موارد بالا بصورت رسمی و از قول شاعران شناخته شده بود . بهرحال داستان به اینجا ختم نشد و در گوشه کنار اشعاری را با مضامینی مشابه داریم
مثلا
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را فدای مقدمش سازم سرودست و تن و پا را
من آن چیزی که خود دارم نصیب دوست گردانم نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را
و یا دکتر انوشه با کمی ور رفتن با اشعار فوق گفته:
اگر آن مه رخ تهران بدست آرد دل ما را ... به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند ... نه بر آن دلبر شیرین که شور افکنده دنیا را
(برید حال کنید با این حکایت. خاصه دو گروه :یکی اونایی که بچه تهرانند و عشق یه مجنونی هستندو
یکی اونایی که مجنونند و عشقشون بچه تهرانه)
ویا در جایی دگر کمی طنزآلود
آگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا
سر و دست و تن و پا را ز خاک گور میدانیم زمال غیر میدانیم سمرقند و بخارا را
و عزراییل ز ما گیرد تمام روح اجزا را چه خوشترمیتوان باشد؟؟ زآن کشک و دو من قارا
اما داستان باز هم ادامه یافت
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را
مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟ که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را
کسی که دل بدست آرد که محتاج بدنها نیست که صایب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را
تابه این شعر میرسیم که با کمی تغییر در وزن. حافظ را مسؤل تمام این دعاوی میداند
چنان بخشیده حافظ جان! سمرقند و بخارا را که نتوانسته تا اکنون کسی پس گیرد آنها را
از آن پس بر سر پاسخ به این ولخرجی حافظ میان شاعران بنگر فغان و جیغ دعوا را
وجود او معمایی است پر از افسانه او افسون ببین! خود با چنین بخشش معما در معما را
دوستی گوید:
هر آنکس چیز می بخشد ،به زعم خویش می بخشد
یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را
کسی چون من ندارد هبچ در دنیا
و در عقبا نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را
رند تبریزی در جواب همه این را سرود که :
اگــــر آن تـــــرک شیرازی بـــه دست آرد دل مـــا را
بــهــایـش هـــم بــبـــایـــد او بـبخشد کل دنیـــــا را
مـگــر مـن مـغـز خــر خــوردم در این آشفته بــازاری
کــه او دل را بــه دست آرد ببخشم مــن بــخارا را ؟
نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را
و نــــه چـــون شهریـــارانم بـبـخشم روح و اجــزا را
کـــه ایـن دل در وجـــود مــا خــدا داـند که می ارزد
هــــزاران تــــرک شیـراز و هـــزاران عشق زیــبــا را
ولی گــر تــرک شـیــرازی دهـد دل را به دست مــا
در آن دم نــیــز شـــایـــد مـــا ببخشیمش بـخـارا را
کــه مــا تــرکیم و تبریزی نه شیرازی شود چون مـا
بـــه تــبــریــزی هـمـه بخشند سمرقـند و بـخـارا را
من میگویم:
اگر یک مهرخ شهلا بدست آرد دل ما را
زیادت باشد او را گر ببخشم مال دنیا را
سر و دست و دل و پا را به راه دین می بخشند
نه بر گور و نه بر آدم گری بخشند این ها را
و در جواب دکتر انوشه و شهریار و... می گویم:
مگر ملحد شدی شاعر که روح و معنیش بخشی
نباشد ارزش یک فرد زیبا روح و معنا را
امام عصری و حاضر! خدا از هر طرف ناظر
الا یا ایها الساقی بخوان این شعر زیبا را ؟
وگر لایق بود اینها به خاک پای او بخشم
که نالایق بود اورا سر و هم روح و معنا را
ودر ادامه به طنز می گویم:
مگر یک مه رخ خاکی به معنا چیز میبخشد؟
وگر روح ارزشش این گونه باشد عرش اعلا را؟
به یک مه روی تهرانی(البته خودم تهرانیم ها!!!)مگر معناش میبخشند؟
به یاوه چرت می گویی! ندانی این معما را!
الا ای حاتم طائی ! زجیب غیب می بخشی؟
نباشد ارزش یک بچ..می..ن! روح ومعنا را!
البته این جواب من موید حافظ است نه در جواب او! که معشوق را باید پایاپای هدیه بخشید!و ارزش ترک شیرازی بیش از سمرقند و بخارا نیست!
هرگاه جوابم تکمیل تر شد اینجا خواهم آورد...
آقای سید حسین فصیحی لنگرودی نیز در جواب سروده اند:
"اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را"
نبخشم بهر خالی یک وجب از خاک ایران را
ببخشیدآنچه میخواهید از سر تابه پا اما
نبخشیداز سر وادادگی ملک شهیدان را
این هم جواب آقای سید حسن حاج سید جوادی البته در جواب شعر دکتر انوشه:
اگر میر کمانداران به دست آرد دل مارا
به ابروی خمش بخشم هزاران شعر زیبا را
تمام روح و معنا را به دست یار می بینم
چرا بخشم بر او چیزی که باید او دهد ما را
آقای فرشاد از باز دید کنندگان عزیز هم چنین بر ما روایت همی کنند که:
((دوست عزیز حواستان کجاست؟ با این غزل مهرانگیز رساپور (م. پگاه) جناب حافظ سمرقند و بخارا را 5 سال پیش از ترک شیرازی پس گرفته و داده است به خود خانم پگاه! بفرمایید:
پگاه و بخشندگی حافظ !
مهرانگيز رساپور ( م . پگاه)
Sat / 31 12 2005 / 9:49
چنان بخشيده حافظ جان، سمرقند و بخارا را
که نتوانسته تا اکنون، کسی پس گيرد آنها را !
از آن پس برسر پاسخ به اين ولخرجی حافظ
ميان شاعران بنگر، فغان و جيغ و دعوا را
وجودِ او معمايی ست پر افسانه و افسون ١
ببين خود با چنين بخشش، معما در معما را !
بيا حافظ که پنهانی، من و تو دور ازاين غوغا
به خلوت با هم اندازيم اين دلهای شيدا را
رها کن ترکِ شيرازی! بيا و دختر لر بين !
که بريک طرهی مويش، ببخشی هردو دنيا را !
فزون برچشم و بر ابرو، فزون بر قامت و گيسو !
نگر بر دلبر جادو، که تا ته خوانده دريا را ! ٢
شبی گربختات اندازد به آتشگاهِ آغوشش
زخوشبختی و خوش سوزی ، نخواهی صبح فردا را
شنيدم خواجهی شيراز، ميان جمع میفرمود:
« " پگاه" است آنکه پس گيرد، سمرقند و بخارا را !»
بدين فرمايش نيکو که حافظ کرد میدانم ،
مگر ديگر به آسانی کسی ول میکند ما را !
....................
١= وجودِ ما معمايی است حافظ / که تحقيقش فسون است وفسانه
٢= من آب را ورق میزنم
و دريا را تا ته میخوانم. ( م . پگاه)
از ایران امروز))
این هم شعری در جواب دکتر انوشه از آقا دانیال پاپی متخلص به سپهر درودی:
اگر آن لر دورودی بدست آرد دل ما را
بدو بخشم ورای عقل تمام نهن و پیدارا
تمام روح و معنا را به عزرائیل می بخشند
نه بر زهره جبین ما که مجنون کرده دنیا را
(بداهه سپهر دورودی)
آقای شهاب الدین رحیمی هم که اهل لاهیجان هستند اینگونه سروده اند:
اگر ان لولی لاهیج بدست ارد دل ما را/ بر ان صبر پر از غوغا بر ان شیرینی لب ها
بر ان لعل گران سنگش بدان لبخند پر فتنه/ بر ان دو نرگسش زیبا بدان اخمش ز ابروها
بر ان ناز و بر ان نازش بر ان طبع پر از عشوه /بر ان جادو که می دارد بر ان خورشید در سیما
همه یکسر ببخشایم سر و دست و تن و پا را/ وگر بیش از کمم خواهد بگوییدش تمام روح ومعنا را
آقا سروش هم در نظرات گفته اند:
اگر آن یار بی همتا بدست آرد دل ما را/کم است ار من ببخشایم سمرقند و بخارا را/
سمرقند وبخارا و سر ومعنا که چیزی نیست/ببخشایم اگر خواهد تمام ملک دنیا را
آقای مهندس! ((ابوالفضل))هم چنین فرموده اند...
آقا ما مهندسیم و از ادبیات چیز زیادی سرمون نمی شه اما اینو فی البداهه از خودم در آوردم:
سمرقند و بخارا را خلیج تا ابد پارس را / سرو دست و تن و پا را تمام روح و معنا را /
شگفتا از شاعران ما / چه مفت می بخشند ملک صاحب دار را
اما گر آن کس که می باید به دست آرد دل ما را / آنگه ازو باز گیرم هر آنچه می توانم را
آقا یا خانم م.ر این چنین گفنه اند...
اگر آن مه رخ جانان بدست آرد دل ما را / ندارم تا بدو بخشم سمرقند و بخارا را
تمام هستی ام او شد تمام روح و معنایم/ چه دارم تا بدو بخشم خداوند دو دنیا را
محمد آقا ۱۷ ساله از بوشهر هم گفته اند:
اگر آن فارس بوشهری بدست آرد دل مارا
به روی خوشگلش بخشم همه دریا و استان را
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
سمرقند و بخارا تابع افغان همی باشد
نه چون صایب که می بخشد سرو دست و تن و پا را
سرو دست و تن و پا را به خاک گور همی بخشند
نه چون انوشه که میبخشد تمام روح معنا را
روح معنا عالم غیبست و مارا غیب دانی را نمی شاید
مگر فی فارس بوشهری که میبخشم خلیج فارس را
شما نیز جوابتان را در نظرات عنوان کنید تا قرار دهم.
شاد باشید...
![]()
زرد است که با درد موافق شده است
تلخ است که لبریز حقایق شده است
شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاری است که عاشق شده است
******
اینجا فوران زندگی آنجا مرگ
مانده است در انتظار انسانها مرگ
یک روز به دیدار شما می آیم
این نامه برای زنده ها امضا مرگ
******
از دوزخ تن بهشت را باور کن
با آتش دوستی لبت را تر کن
مانند تنور باش و در خدمت خلق
با سوخته های نان شبت را سر کن
******
از بازی روزگار حیران شده ایم
در هاله ای از دریغ پنهان شده ایم
با این همه آرزوی دیرین در دل
آسایشگاه سالمندان شده ایم
******
پایم به زمین است ولی آزادم
فریادم اگرچه لال مادر زادم
هرچیز گرفتم به خدا پس دادم
صندوقچه کمیته امدادم
******
اینجا دل سفره ها پر از نان و زر است
آنجا جگر گرسنه ها شعله ور است
ای وای براین شهر که در غربت آن
همسایه ز همسایه خود بی خبر است


خدا نقاشیات کرد و به دیوار تماشا زد
خدا رنگ تو را روی تمام دیدنیها زد
شب از چشمان تو فهمید برتر از سیاهی نیست
اگر مشکی نشد دریا به بخت خویشتن پا زد
خدا شیرینی نام تو را در آبها حل کرد
از آن پس هر که عاشق گشت اول دل به دریا زد
بزرگی، مهربانی، بیدریغی، آن قدر خوبی
که حتی میتوان گاهی تو را جای خدا جا زد!
دوباره شب شد و در من خیال شاعری گل کرد
دوباره از غزلهایم تب عشق تو بالا زد
غزلهای مرا خواندند و صدها مرحبا گفتند
که زیر بیت ـ بیتش آفرینی از تو امضا زد
مهدی عابدی

مناجات ناشنوایان-سید علی خامنه ای
ما خيل بندگانيم ما را تو ميشناسي
هر چند بيزبانيم، ما را تو ميشناسي
ويرانهئيم و در دل گنجي ز راز داريم
با آنكه بينشانيم، ما را تو ميشناسي
با هر كسي نگوئيم راز خموشي خويش
بيگانه با كسانيم ما را تو ميشناسي
آئينهايم و هر چند لب بستهايم از خلق
بس رازها كه دانيم ما را تو ميشناسي
از قيل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از اين و آنيم ما را تو ميشناسي
از ظن خويش هر كس، از ما فسانهها گفت
چون ناي بيزبانيم ما را تو ميشناسي
در ما صفاي طفلي، نفسرد از هياهو
گلزار بيخزانيم ما را تو ميشناسي
آئينهسان برابر گوئيم هر چه گوئيم
يكرو و يك زبانيم ما را تو ميشناسي
خطّ نگه نويسد حال درون ما را
در چشم خود نهانيم ما را تو ميشناسي
لب بسته چون حكيمان، سر خوش چو كودكانيم
هم پير و هم جوانيم ما را تو ميشناسي
با دُرد و صاف گيتي، گه سرخوش است گه غم
ما دُرد غم كشانيم ما را تو ميشناسي
از وادي خموشي راهي به نيكروزي است
ما روز به، از آنيم ما را تو ميشناسي
كس راز غير، از ما نشنيد بس «امينيم»
بهر كسان امانيم ما را تو ميشناسي
جوابی از آقا علی اصغر(یه نسل سومی) رو توی ادامه ی مطلب مرور بفرمایید.
ادامه مطلب

پیاده شد، ریههایش هنوز خسخس داشت
نشست روی زمینی که اندکی حس داشت
نفس کشید، وَ نو شد تمام خاطرهها
در آن فضای معطر که ماهْ مجلس داشت
مرور کرد خودش را، نفسنفس تا صبح
چقدر خواب پریشان، خیال نارس داشت
رسیده بود زمانی به مرز مطلق عشق
به سرزمین شهادت، که مرگ هم حس داشت
نگاه کرد به شهری که پشت سر گم بود
نگاه کرد به قلبش که سخت نقرس داشت
فقط برای تبرک نفس کشید و گذشت
از آن زمان ریههایش همیشه خسخس داشت
سید ضیاءالدین شفیعی

گفتم سلام نور علی نور شد لبم
دریا شکافت غلغله ی طور شد لبم
آتش گرفت روح من از سکر آن سلام
باغ هزار دانه ی انگور شد لبم
تقدیر من شهادت یکتایی توبود
هر صبح در سلام تو مامور شد لبم
طعم گسی تمام مرا تلخ کرده بود
نام تو ریخت در دهنم شور شد لبم
من کی به میل خویش دل از بوسه می کنم؟
فرصت نبود- حیف که مجبور شد لبم
با فکر بوسه های کمی بعد جان گرفت
وقتی که باز از دهنت دور شد لبم
گفتند طعم بوسه ی او را گرفته است
چشم حسود کور که مشهور شد لبم
من در نماز خویش به کفر تو مومنم
با "لا" و با " اله" تو محشور شد لبم
جانم به زهد، پیرو پیر هرات شد
کافرتر از حکیم نشابور شد لبم
چون تک نهال دره ی بهمن گرفته ای
در زیر نام های تو مستور شد لبم
برق نگاه تو شب ما را مچاله کرد
لکنت گرفت چشم من و کور شد لبم
آرش شفاعی


پنهان نموده چهره ز ما آه می کشی
تا کی ز آه پرده بر این ماه می کشی؟
دیگر خدا ز قهر نگاهم نمی کند
وقتی گناه می کنم و آه می کشی
آهی که مانده در دل تو از گناه من
پنهان نموده از من و در چاه می کشی
چاهی به قدر آه تو مولا عمیق نیست
ناچار آه نیمه و کوتاه می کشی
کوتاه می کند شب دلتنگی مرا
دستی که بر سرم ز وفا گاه می کشی
گاهی که سرکشی کنم از تو دل مرا
با یک نگاه، باز به همراه می کشی
حسن بیاتانی
(سعید سلیمان پور ارومی)

از تورم چه خبـــــــر؟ آمــــارو رو کن ننه جون!
بیا بـــــا خبرنگــــــــــارا گفتگــو کن ننه جون!
شب میرم مناظره، عصــــــری برو یک تک پا
قیمت برنج رشتو پرس و جو کن ننه جون!
رو نمــــــــودارای بانک مرکــــــــــزی آبی بزن
پستی و بلندیشو یه دست اُتو کن ننه جون!
بیا اصلا پیش من بشین و زوم کن روی بحث
وقتی دیدی کم آوردم های و هو کن ننه جون!
اگــــــــه نامردا زدن خشتک حزبم پاره شد
نخ و سوزن بیار و فوری رفو کن ننه جون!
عین این قافیه مـــــــــون عین خیالت نباشه
هرکی گیر داد یه جوری رفع و رُجو(!) کن ننه جون!
کم آوردم من از این بگم-نگم های رقیب
تو بیا باهاش یه کم بگو-مگو کن ننه جون!
عصبانی نشی؟ چادرو نبندی به کمر؟
جلو دوربین بده، حفظ آبرو کن ننه جون!
وسط مناظــــــــــــره با دو تا لیچار خفن
مجری برنامـــــــــه رو عین لبو کن ننه جون!
همه آمارا و مدرکــــــــــــــا دروغن به خدا
استناد به حرف عمّه و عمو کن ننه جون!
جاتو خالی می بینم تـــــــــو گفتگوی خبری
بیا و به طــــــــــــور ویژه گفتگو کن ننه جون!
کارشناسا اگــــــــه رو حرف تو حرفی بزنن
چوب جاروتو تو حلقشون فرو کن ننه جون!
واسه جمع کردن رای بیا بریم شمال شهر
یه سخنرانی برام عین هلو کن ننه جون!
چارقد گُل گُلی سرکن، یه کمی وَسمه بکش
نقشه ی پیرهنتو "آی لاو یو" کن ننه جون!
اینجوری جونِ ننه یه ذرّه هم حال نمیده
جیغ و داد می کنی از ته گلو کن ننه جون!
آبروداری کـــــــــــــــن و تهمت و افترا بزن
بچلون رقیبمــــــــــو، بی آبرو کن ننه جون!
انتخاباته دیگــــــه ،میگذره، بی صبری نکن
به دروغ و افترا چن روزی خو کن ننه جون!
رای مردم روزجمعه کی رو میزون میکنه؟
واسه من کرور-کرور رای آرزو کن ننه جون!
*
قربـــــون شمّ سیاسیت! بوی حلوای کیه؟
کف دستای حنـــا بسته تو بو کن ننه جون!!
------------------------------------------------
ادامه مطلب یادتون نره
ادامه مطلب
خوشا...

خوشا آنان که دانشجـــــــــــو ندارند
دوتا اینــــــسو دوتا آنــــــسو ندارند
که از شهریه ها غمــــــــــباد گیرند
چو پولـــــــی تا نوک پــــارو ندارند
هر آن کس را که دیدی هست دلشاد
بدور از نالــــــــــــه و اندوه و فریــاد
بـدان فرزنـد ایشان نیــــست راهـــی
پـدرجـان ، سوی دانشـــــــــگاه آزاد
غـــــذایش را بجــــــــز کوکو ندیـــدم
به زیر پاش یک زیلـــــــو ندیـــــــدم
درون خانـه اش را هرچه گشــــــتم
به غیـر از پنـــــــــج دانشـجو ندیــدم
----------------------------------------------------------------
بقیه اشعار طنز در ادامه مطلب...
ادامه مطلب

باید که لهجه کهنم را عوض کنم
این حرفِ مانده در دهنم را عوض کنم
یک شمعِ تازه را بسرایم از آفتاب
شمع قدیم سوختنم را عوض کنم
هرشب میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم
بردار شعر های مرا مرهمی بیار
بگذار وصله های تنم را عوض کنم
بگذار شاعرانه بمیرم از این سرود
از من مخواه تا کفنم را عوض کنم
من که هنوز خسته باران دیشبم
فرصت بده که پیرهنم را عوض کنم
علی داوودی
ممنون از نظرات زیبا ی همه ی بازدید کنندگان عزیز

دو سه ده سال كه از عمر جوانی گذرد

دو سه ده سال كه از عمر جوانی گذرد
آینه بانگ زند :
ای جوان !
پیر شدی !
با خبر باش كه از قله سرازیر شدی...
دو سه ده سال دو روز است در آیینه ی عمر
چون شهابی به شتاب روشنی دارد و خاموشی - زود بینی كه زمین گیر شدی...
خویش را می نگری در دل هر آیینه
و به خود بانگ زنی همره اشك
ای جوان!
پیر شدی !
قله عمر گذشت
با خبر باش كه از قله سرازیر شدی.....


حافظ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صایب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سرو دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صایب که می بخشد سرو دست و تن و پا را
سرو دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند نه بر آن ترک شیرازی که شور افکنده دلها را
امیر نظام گروسی در جواب حافظ میگه:
اگر آن کرد گروسی بدست آرد دل ما را ... به خال هندویش بخشم تن و جان و سر و پا را
جوانمردی بدان باشد که ملک خویشتن بخشی ...
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
البته موارد بالا بصورت رسمی و از قول شاعران شناخته شده بود . بهرحال داستان به اینجا ختم نشد و در گوشه کنار اشعاری را با مضامینی مشابه داریم
مثلا
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را فدای مقدمش سازم سرودست و تن و پا را
من آن چیزی که خود دارم نصیب دوست گردانم نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را
و یا دکتر انوشه با کمی ور رفتن با اشعار فوق گفته:
اگر آن مه رخ تهران بدست آرد دل ما را ... به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند ... نه بر آن دلبر شیرین که شور افکنده دنیا را
(برید حال کنید با این حکایت. خاصه دو گروه :یکی اونایی که بچه تهرانند و عشق یه مجنونی هستندو
یکی اونایی که مجنونند و عشقشون بچه تهرانه)
ویا در جایی دگر کمی طنزآلود
آگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا
سر و دست و تن و پا را ز خاک گور میدانیم زمال غیر میدانیم سمرقند و بخارا را
و عزراییل ز ما گیرد تمام روح اجزا را چه خوشترمیتوان باشد؟؟ زآن کشک و دو من قارا
اما داستان باز هم ادامه یافت
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را
مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟ که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را
کسی که دل بدست آرد که محتاج بدنها نیست که صایب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را
تابه این شعر میرسیم که با کمی تغییر در وزن. حافظ را مسؤل تمام این دعاوی میداند
چنان بخشیده حافظ جان! سمرقند و بخارا را که نتوانسته تا اکنون کسی پس گیرد آنها را
از آن پس بر سر پاسخ به این ولخرجی حافظ میان شاعران بنگر فغان و جیغ دعوا را
وجود او معمایی است پر از افسانه او افسون ببین! خود با چنین بخشش معما در معما را
دوستی گوید:
هر آنکس چیز می بخشد ،به زعم خویش می بخشد
یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را
کسی چون من ندارد هبچ در دنیا
و در عقبا نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را
رند تبریزی در جواب همه این را سرود که :
اگــــر آن تـــــرک شیرازی بـــه دست آرد دل مـــا را
بــهــایـش هـــم بــبـــایـــد او بـبخشد کل دنیـــــا را
مـگــر مـن مـغـز خــر خــوردم در این آشفته بــازاری
کــه او دل را بــه دست آرد ببخشم مــن بــخارا را ؟
نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را
و نــــه چـــون شهریـــارانم بـبـخشم روح و اجــزا را
کـــه ایـن دل در وجـــود مــا خــدا داـند که می ارزد
هــــزاران تــــرک شیـراز و هـــزاران عشق زیــبــا را
ولی گــر تــرک شـیــرازی دهـد دل را به دست مــا
در آن دم نــیــز شـــایـــد مـــا ببخشیمش بـخـارا را
کــه مــا تــرکیم و تبریزی نه شیرازی شود چون مـا
بـــه تــبــریــزی هـمـه بخشند سمرقـند و بـخـارا را
من میگویم:
اگر یک مهرخ شهلا بدست آرد دل ما را
زیادت باشد او را گر ببخشم مال دنیا را
سر و دست و دل و پا را به راه دین می بخشند
نه بر گور و نه بر آدم گری بخشند این ها را
و در جواب دکتر انوشه و شهریار و... می گویم:
مگر ملحد شدی شاعر که روح و معنیش بخشی
نباشد ارزش یک فرد زیبا روح و معنا را
امام عصری و حاضر! چنین بیهوده می گویی؟
که روح و معنیش بخشی یکی مه روی شهلا را ؟
وگر لایق بود اینها به خاک پای او بخشم
که نالایق بود دست و سر و هم روح و معنا را
ودر ادامه به طنز می گویم:
مگر یک مه رخ خاکی به معنا چیز میبخشد؟
وگر روح ارزشش این گونه باشد عرش اعلا را؟
به یک مه روی تهرانی(البته خودم تهرانیم ها!!!)مگر معناش میبخشند؟
به یاوه چرت می گویی! ندانی این معما را!
الا ای حاتم طائی ! زجیب غیب می بخشی؟
نباشد ارزش یک ....! روح ومعنا را!
البته این جواب من موید حافظ است نه در جواب او! که معشوق را باید پایاپای هدیه بخشید!و ارزش ترک شیرازی بیش از سمرقند و بخارا نیست!
هرگاه جوابم تکمیل تر شد اینجا خواهم آورد...
آقای سید حسین فصیحی لنگرودی نیز در جواب سروده اند:
"اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را"
نبخشم بهر خالی یک وجب از خاک ایران را
ببخشیدآنچه میخواهید از سر تابه پا اما
نبخشیداز سر وادادگی ملک شهیدان را
این هم جواب آقای سید حسن حاج سید جوادی البته در جواب شعر دکتر انوشه:
اگر میر کمانداران به دست آرد دل مارا
به ابروی خمش بخشم هزاران شعر زیبا را
تمام روح و معنا را به دست یار می بینم
چرا بخشم بر او چیزی که باید او دهد ما را
آقای فرشاد از باز دید کنندگان عزیز هم چنین بر ما روایت همی کنند که:
((دوست عزیز حواستان کجاست؟ با این غزل مهرانگیز رساپور (م. پگاه) جناب حافظ سمرقند و بخارا را 5 سال پیش از ترک شیرازی پس گرفته و داده است به خود خانم پگاه! بفرمایید:
پگاه و بخشندگی حافظ !
مهرانگيز رساپور ( م . پگاه)
Sat / 31 12 2005 / 9:49
چنان بخشيده حافظ جان، سمرقند و بخارا را
که نتوانسته تا اکنون، کسی پس گيرد آنها را !
از آن پس برسر پاسخ به اين ولخرجی حافظ
ميان شاعران بنگر، فغان و جيغ و دعوا را
وجودِ او معمايی ست پر افسانه و افسون ١
ببين خود با چنين بخشش، معما در معما را !
بيا حافظ که پنهانی، من و تو دور ازاين غوغا
به خلوت با هم اندازيم اين دلهای شيدا را
رها کن ترکِ شيرازی! بيا و دختر لر بين !
که بريک طرهی مويش، ببخشی هردو دنيا را !
فزون برچشم و بر ابرو، فزون بر قامت و گيسو !
نگر بر دلبر جادو، که تا ته خوانده دريا را ! ٢
شبی گربختات اندازد به آتشگاهِ آغوشش
زخوشبختی و خوش سوزی ، نخواهی صبح فردا را
شنيدم خواجهی شيراز، ميان جمع میفرمود:
« " پگاه" است آنکه پس گيرد، سمرقند و بخارا را !»
بدين فرمايش نيکو که حافظ کرد میدانم ،
مگر ديگر به آسانی کسی ول میکند ما را !
....................
١= وجودِ ما معمايی است حافظ / که تحقيقش فسون است وفسانه
٢= من آب را ورق میزنم
و دريا را تا ته میخوانم. ( م . پگاه)
از ایران امروز))
این هم شعری در جواب دکتر انوشه از آقا دانیال پاپی متخلص به سپهر درودی:
اگر آن لر دورودی بدست آرد دل ما را
بدو بخشم ورای عقل تمام نهن و پیدارا
تمام روح و معنا را به عزرائیل می بخشند
نه بر زهره جبین ما که مجنون کرده دنیا را
(بداهه سپهر دورودی)
آقای شهاب الدین رحیمی هم که اهل لاهیجان هستند اینگونه سروده اند:
اگر ان لولی لاهیج بدست ارد دل ما را/ بر ان صبر پر از غوغا بر ان شیرینی لب ها
بر ان لعل گران سنگش بدان لبخند پر فتنه/ بر ان دو نرگسش زیبا بدان اخمش ز ابروها
بر ان ناز و بر ان نازش بر ان طبع پر از عشوه /بر ان جادو که می دارد بر ان خورشید در سیما
همه یکسر ببخشایم سر و دست و تن و پا را/ وگر بیش از کمم خواهد بگوییدش تمام روح ومعنا را
شما نیز جوابتان را در نظرات عنوان کنید تا قرار دهم.
شاد باشید...

صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین
ارباب ما معلم عیسی ابن مریم است!
عیسی اگر در اخر عمرش به عرش رفت
قنداقه ی حسین شرف عرش اعظم است!
با یوسفش مقایسه کردم نگار گفت:
او شاه مصر باشد و این شاه عالم است!


اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم ،خرده هوشی، سر سوزن ذوقی
مادری دارم، بهتراز برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب، بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه
من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه، مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
کعبه ام بر لب آب
کعبه ام زیر اقاقی هاست
کعبه ام مثل نسیم باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است

آنــان كــه طـلـبـكـار خـداييـد خـداييـد
حاجت به طلبنيست شماييد شماييد
چيزي كه نكرديد گم از بحر چه جوييد
كس غيرشمانيست شماييد شماييد
حـرفيـدو حـروفيـدو كـلاميـدو كـتابيـد
جـبـريـل اميـنـيـدو رسـولان سـماييـد
خواهيد ببينيد رخ اندر رخ معشوق
زنـگـار ز آيـينـه بـه صـيـقل بسـدايِيـد
از نظرات قشنگ همه ی شما خوبان سپاسگزارم

نشـودفـاش کـسی آنچـه میـان من و توست
تـا اشـارات نـظـر نـامـه رسـان من و تـوسـت
گـوش کـن بـالب خـامـوش سخـن می گـویم
پـاسخم گـوبه نگـاهی کـه زبـان من وتـوست
روزگـاری شـد و کـس مـرد ره عـشـق نـدیـد
حـالـیا چـشم جـهانی نـگـران مـن و تـوست
گـرچـه در خـلوت راز دل مـا کـس ننـشسـت
همه جا زمزمـه ی عشق نـهان من و توست
گـو بـهـاردل و جـان بــاش وخـزان بـاش،ار نه
ای بسا بـاغ بهـاران کـه خـزان من وتـوست
ایـن همه جـلوه ی فـردوس و تمنـای بهشت
گـفت و گـویی وخیالی ز جـهان من و توست
نـقـش مـا گـو نـنـگـارنـد بـه دیبـاچـه ی عـقـل
هرکجانامه ی عشق است نشان من وتوشت
سـایه ز آتشکده ی مـاست فـروغ مه و مـهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست
غزلی طنز از ناصر فیض؛ شاعر معاصر
باید که شیو ه ی سخنم را عوض کنم
شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم
گاهی برای خواندن یک شعر لازم است
روزی سه بار انجمنم را عوض کنم
از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده ام
آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم
در راه اگر به خانه ی یک دوست سر زدم
اینبار شکل در زدنم را عوض کنم
وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من
وقت است قیچی چمنم را عوض کنم
پیراهنی به غیر غزل نیست در برم
گفتی که جامه ی کهنم را عوض کنم
دستی به جام باده و دستی به زلف يار
پس من چگونه پيرهنم را عوض کنم؟
شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود
با ید تما م آنچه منم را عوض کنم
دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست
روزی که شیوه ی سخنم را عوض کنم
***
باید پس از شکستن یک شاخ دیگرش
جای دو شاخ کرگدنم را عوض کنم
مرگا به من! که با پر طاووس عالمی
یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم
وقتی چراغ مه شکنم را شکسته اند!
باید چراغ مه شکنم را عوض کنم
عمری به راه نوبت ماشین نشسته ام
امروز می روم لگنم را عوض کنم
تا شاید اتفاق نیفتد از اين به بعد
روزی هزار بار فنم را عوض کنم
با من برادران زنم خو ب نیستند
باید برادران زنم را عوض کنم!
دارد قطار عمر کجا می برد مرا؟
یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم
ورنه ز هول مرگ زمانی هزار بار
مجبور می شوم کفنم را عوض کنم


پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم . انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید . پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ " انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست

انعكاس صريح انديشه هاي زرواني ، مسیحی ، مانوي ، هندي و...در آثار شاعران و نويسندگان قرون بعد از اسلام به خلق انديشه هاي جبرگرا انجاميده است . اشعار اولين شاعران پارسي گو ، از جمله محمد بن وصيف ، فيروز مشرقي ، ابوسيلك گرگاني و شاعران دوره های بعد از اين گونه تفكرات بي تأثير نبوده است .
كريستين سن مي نويسد : در تحت تأثير تفكرات جديد ( يعني افكار مسیحی ، مانوي ، هندي ) آن خوش بيني كه بنيان دين زردشتي و محرک مردمان به كار و كوشش بود پژمرده و گسيخته شد . ميل زهد و ترك دنيا كه در فرقه های مخالف آيين زردشت ، رواجي تمام داشت رفته رفته وارد آيين زردشتيان گرديد و بنيان اين ديانت را برانداخت .. در اين وقت زروانيت كه در عهد ساساني شيوعي يافته بود موجب شد كه مردمان اعتقاد به جبر پيدا كرده و اين اعتقاد به منزله زهري جانگزاي بود كه روح مزدیسنی قديم را از پاي درآورد .
تأثير چنين انديشه هايي خصوصا از اوایل قرن چهارم ، در آثار شاعراني چون رودكي سمرقندي و شهيد بلخي كاملا مشهود است :
شاد زی با سياه چشمان شاد
كه جهان نيست جز فسانه و باد
ز آمده تنگ دل نبايد بود
وز گذشته نكرد بايد ياد
اي آن كه غمگني و سزاواري
و اندر نهان سرشك همي باري
رفت آنك رفت ، آمد آنك آمد
بود آنچه بود خيره چه غم داري
آزار بيش بيني زين گردون
گر تو به هر بهانه بيازاري
شهيد بلخي :
اگر غم را چو آتش دود بودي
جهان تاريك بودي جاودانه
در اين گيتي سراسر گر بگردي
خرد مندي نيابي شادمانه
توجهات خاص فردوسي بزرگ به فرهنگ ايراني ، شعر او را در دو راهة تفكرات زرواني و مزدايي قرار داده است . خرد وزري پيرطوس ، او را از ابراز نظرات عاطفي افراطي و احساسي باز داشته و او به فراخور موضوع ، در اوايل يا ما بين داستان خود به بيان موضوعاتي مي پردازد كه رنگ و بويي كاملا عبرت آميز و انديشه ور دارد . بي اعتباري دنيا ، كوتاهي عمر ، جدال با سرنوشت و زمان ، از مهمترين موضوعات مطرح شده در اشعار اوست .
بيا تا به شادي دهيم و خوريم
چو گاه گذشتن بود بگذريم
چه بندي دل اندر سراي سپنج
چه نازي به گنج و چه نالي زرنج
تأثيرات زبان و انديشه حكيم خراسان بر شاعران دوره هاي بعد خصوصا خيام نيشابوري كاملا مسلم و آشكار است :
خيام نيشابوري به دلايلي معروفترين شاعر اين حوزه به شمار مي رود . عدم عدول خيام از چنين انديشه هايي و تأكيد تمام او بر چنين تفكرات عبرت آميز ،در عين حال يأس آلوده و سياه ، او را به عنوان شاعري صاحب سبك معرفي كرده است . چون و چرا در كار خلقت ، انكار برخي از مباني ديني و اعتقادي ، جبرگرايي ، ناتواني انسان در برابر مرگ از مؤلفه هاي معنايي شعر خيام به شمار مي رود . خيام انسان را از درك راز و رموز هستي عاجز دانسته و او را به شادخواري و لذت جويي دعوت ميكند :
تا كي غم اين خورم كه دارم يا نه
وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه
پركن قدح باده كه معلومم نيست
كاين دم كه فرو برم برآرم يا نه
گروهي در تعداد رباعيات خيام و حتي در اينكه شخصي به نام خيام اصولا وجود داشته است يا نه ترديد روا داشته اند . به عقيده ما حتي اگر چنانکه برخي اذعان كرده اند خيام وجود خارجي نداشته باشد اما چيزي تحت عنوان تفكرات خيامي وجودي كاملا آشكار و مسلم دارد . تفكراتي كه در قرون بعد ، شعرشاعراني چون حافظ ، سعدي ، جامي ، صائب و ديگران را تحت تأثير قرار داده است .
ابوبكر عتيق نيشابوري همشهري خيام ، در قصص قرآن و در بیان خلقت آدم و با اعتقادي راسخ اين واژگان را رقم مي زند : آنگاه خداي تعالي بر آن گل آدم (ع) چهل روز باران اندوهان باريد تا آغشته گشت و آنگاه يك ساعت باران شادي بر آن باريد .
سالها بعد ، رشيد الدين ميبدي كه آموخته هاي خود از پیر مناجات خواجه عبداله انصاري را بر بياض كاغذ مي ريخت در كشف الاسرار خود چنین نوشت : در فراق دوست چندان گريستن بايد كه وهمت چنان افتد كه با اشك آميخته است و با قطرات اشك در كنارت خواهد افتاد .
عطار نيشابوري برتري انسان بر قدسيان را وجود درد در آدمي مي داند :
قدسيان را عشق هست و درد نيست
درد را جز آدمي در خورد نيست
هر كه او خواهان درد كار نيست
از درخت عشق بر خوردار نيست
گر تو هستي اصل عشق و مرد راه
درد خواه و درد خواه و درد خواه
نظامی گنجوي در همان زمان در مكاني دور از عطار ،به نظم منظومه هاي سراسر غم و شادي خود مي پردازد . وي اگر چه با وصف مناظر شادي و بزم ، شاعري شادمان و طربناك به نظر مي آيد اما نه غم و نه شادي هيچيك را شايسته دل بستن نمي داند :
رها كن غم كه دنيا غم نيارزد
مكن شادي كه شادي هم نيارزد
مقيمي را كه اين دروازه بايد
غم و شاديش را اندازه بايد
از آن سو ، خاقاني شرواني دیگر شاعر سبک آذربایجانی با زباني سترگ مرثيه خوان زندگي است . مرثيه كافي الدين و مرگ فرزند ، عبرت آموزي هاي ایوان مداين و قصيده اي كه در غم نان پرداخته است هرگز او را از شادمانگي رخساره صبح غافل نكرده است :
مرا صبحدم شاهد جان نمايد
دم عاشق و بوي پاكان نمايد
مگر صبح بر اندكي عمر خندد
كه دارد دم سرد و خندان نمايد
افصح المتکلمین سعدی شیرازی شاعري عاشق است و آنگاه كه به تغزل مي پردازد جز خوبي و زيبايي معشوق نمي بيند .
http://www.safire-noor.blogfa.com
شاعر نا مشخص
ای مدينه خانه ات ويران شدن ، زود است زود
اهل خانه بي سر وسامان شدن ، زود است زود
آنکه آيات خدا مي ريخت از گفتار او
متهم بر گفتن هذيان شدن ، زود است زود
اي مدينه يادگاري را که پيغمبر گذاشت
در ميان شعله ها سوزان شدن ، زود است زود
آنکه نتوانست گريانش ببيند مصطفي
از هجوم رنج و غم گريان شدن ، زود است زود
خانه زهرا که عمری بوسه گاه احمد است
قتلگاه عصمت يزدان شدن ، زود است زود
آنکه جايگاه بوسه احمد بود بر دست او
سينه اش را ميخ در، مهمان شدن ، زود است زود
پيام به اَنشتن
انشتن يك سلام ناشناس البته مي بخشي
دوان در سايه روشنهاي يك مهتابِ خليائي
نسيم شرق مي آيد ، شكبخ طره ها افشان
فشرده زير بازو شاخه هاي نرگس و مريم
از آنهائيكه در سعدية شيراز مي رويند
ز چين و موج درياها و پيچ و تاب جنگلها
دوان مي آيد و صبح سحر خواهد بسر كوبيد
در خلوتسراي قصر سلطانِ رياضي را
درون كاخ استغنا ، فراز تختِ انديشه
سر از زانوي استغراق خود بردار
باين مهمان كه بي هنگام و ناخوانده است در بگشا
اجازت ده كه دست لطيف خويش بنوازد
بزمي چين پيشاني افكار بلندت را
بآن ابريشم انديشه هايت شانه خواهد زد
نُبوغ شعر مشرق نيز با آئين درويشي
بكف جام شرابي از سبوي حافظ و خيام
بدنبال نسيم از در رسيده مي زند زانو
كه بوشد دست پير حكمت داناي مغرب را
انشتن آفرين بر تو
خلاء با سرعت نوري كه داري در نور ديدي
زمان در جاودان پس شد مكان در لامكان طي شد
حيات جاودان كز درك بيرون بود پيدا شد
بهشتِ روح علوي هم كه دين مي گفت جز اين نيست
تو با هم آشتي دادي جهانِ دين و دانش را
انشتن نازِ شست تو
نشان دادي كه جرم و جسم چيزي جز انرژي نيست
اتم تا مي شكافد جز و جمع عالم بالاست
بچشم موشكاف اهل عرفان و تصوف نيز
جهان ما حباب روي چين آب را ماند
من ناخوانده دفتر هم كه طفل مكتب عشقم
جهان جسم ، موجي از جهان روح مي بينم
اصالت نيست در ماده
انشتن صد هزار احسن وليكن صد هزار افسوس
حريف از كشف و الهام تو دارد بمب مي سازد
انشتن اژدهاي جنگ !
جهنم كام وحشتناك خود را باز خواهد كرد
دگرپيمانة عمر جهان لبريز خواهد شد
دگر عشق و محبت از طبيعت قهر خواهد كرد
چه مي گويم ؟
مگر مهر و وفا محكوم اضمحلال خواهد بود
“ مگر آه سحرخيزان سوي گردون نخواهد شد ”
مگر يك مادر از دل ( واي فرزندم ) نخواهدگفت
انشتن بغض دارم در گلو دستم بد امانت
نبوغ خود بكام التيام زخم انسان كن
سر اين ناجوانمردان سنگين دل براه آور
نژاد و كيش و مليت يكي كن اي بزرگ استاد
زمين يك پايتخت امپراطوري وجدان كن
تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را
انشتن نامي از ايران ويران هم شنيدستي ؟
حكيما محترم مي دار مهد ابن سينا را
باين وحشي تمدن گوشزد كن حرمت ما را
انشتن پا فراتر نه جهان عقل هم طي كن
كنار هم ببين موسي و عيسي و محمد را
كليه عشق را بردار و حل اين معما كن
و گر شد از زبان علم اين قفل كهن واكن
انشتن باز هم بالا
خدا را نيز پيدا كن
بند دوازدهم
گودال قتلگاه، پر از بوي سيب بود
تنها تر از مسيح، كسي بر صليب بود
سرها رسيد از پي هم، مثل سيب سرخ
اول سري كه رفت به كوفه، حبيب بود!
مولا نوشته بود : بيا اي حبيب ما
تنها همين، چقدر پيامش غريب بود
مولا نوشته بود : بيا، دير مي شود
آخر حبيب را ز شهادت نصيب بود
مكتوب مي رسيد فراوان، ولي دريغ
خطش تمام، كوفي و مهرش فريب بود
اما حبيب، رنگ خدا داشت نامه اش
اما حبيب، جوهرش « امن يجيب» بود
يك دشت، سيب سرخ، به چيدن رسيده بود
باغ شهادتش، به رسيدن رسيده بود
مي آيم از رهي كه خطرها در او گم است
از هفت منزلي كه سفرها در او گم است
از لا به لاي آتش و خون جمع كرده ام
اوراق مقتلي كه خبرها در او گم است
دردي كشيده ام كه دلم داغدار اوست
داغي چشيده ام كه جگرها در او گم است
با تشنگان چشمه احلي من العسل
نوشم ز شربتي كه شكرها در او گم است
اين سرخي غروب كه همرنگ آتش است
توفان كربلاست كه سرها در او گم است
ياقوت و دُر صيرفيان را رها كنيد
اشك است جوهري كه گهرها در او گم است
هفتاد و دو ستاره غريبانه سوختند
اين است آن شبي كه سحرها در او گم است
باران نيزه بود و سر شهسوارها
جز تشنگی نکرد علاج خمارها
بند دوم
جوشيد خونم از دل و شد ديده باز، تر
نشنيد كس مصيبت از اين جانگدازتر
صبحي دميد از شب عاصي سياه تر
وز پي شبي ز روز قيامت درازتر
بر نيزه ها تلاوت خورشيد، ديدني ست
قرآن كسي شنيده از اين دلنوازتر؟
قرآن منم چه غم كه شود نيزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببين سرفرازتر
عشق توام كشاند بدين جا، نه كوفيان
من بي نيازم از همه، تو بي نيازتر
قنداق اصغر است مرا تير آخرين
در عاشقي نبوده ز من پاكبازتر
با كاروان نيزه شبي را سحر كنيد
باران شويد و با همه تن گريه سر كنيد
بند سوم
فرصت دهيد گريه كند بي صدا، فرات
با تشنگان بگويد از آن ماجرا، فرات
گيرم فرات بگذرد از خاك كربلا
باور مكن كه بگذرد از كربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهي اگر كنيد
در بر گرفته مويه كنان مشك را فرات
چشم فرات در ره او اشك بود و اشك
زان گونه اشك ها كه مرا هست با فرات
حالي به داغ تازه ي خود گريه مي كني
تا مي رسي به مرقد عباس، يا فرات
از بس كه تير بود و سنان بود و نيزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خيمه تا فرات
از طفل آب، خجلت بسيار مي كشم
آن يوسفم كه ناز خريدار مي كشم
بند چهارم
بعد از شما به سايه ي ما تير مي زدند
زخم زبان به بغض گلوگير مي زدند
پيشاني تمامي شان داغ سجده داشت
آنان كه خيمه گاه مرا تير مي زدند
اين مردمان غريبه نبودند، اي پدر
ديروز در ركاب تو شمشير مي زدند
غوغاي فتنه بود كه با تيغ آبدار
آتش به جان كودك بي شير مي زدند
ماندند در بطالت اعمال حجشان
محرم نگشته تيغ به تقصير مي زدند
در پنج نوبتي كه هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تكبير مي زدند
هم روز و شب به گرد تو بودند سينه زن
هم ماه و سال، بعد تو زنجير مي زدند
از حلق هاي تشنه، صداي اذان رسيد
در آن غروب، تا كه سرت بر سنان رسيد
بند پنجم
كو خيزران كه قافيه اش با دهان كنند
آن شاعران كه وصف گل ارغوان كنند
از من به كاتبان كتاب خدا بگو
تا مشق گريه را به ني خيزران كنند
بگذار بي شمار بميرم به پاي يار
در هر قدم دوباره مرا نيمه جان كنند
پيداست منظري كه در آن روز انتقام
سرهاي شمر و حرمله را بر سنان كنند
يارب، سپاه نيزه، همه دستشان تهي ست
بي توشه اند و همرهي كاروان كنند
با مهر من، غريب نمانند روز مرگ
آنان كه خاك مهر مرا حرز جان كنند
با پاي سر، تمامي شب، راه آمدم
تنهايي ام نبود، كه با ماه آمدم
بند ششم
اي زلف خون فشان توام ليلة البرات
وقت نماز شب شده، حي علي الصلات
از منظر بلند،ببين صف كشيده اند
پشت سرت تمامي ذرات كائنات
خود، جاري وضوست، ولي در نماز عشق
از مشك هاي تشنه وضو مي كند، فرات
طوفان خون وزيده، سر كيست در تنور؟
خاك تو نوح حادثه را مي دهد نجات!
بين دو نهر، خضر شهادت به جستجو ست
تا آب نوشد از لبت، اي چشمه ي حيات
ما را حيات لم يزلي، جز رخ تو نيست
ما بي تو چشم بسته و ماتيم و در ممات
عشقت نشاند، باز به درياي خون، مرا
وقت است تيغت آورد از خود، برون، مرا
بند هفتم
از دست رفته دين شما، دين بياوريد!
خيزيد، مرهم از پي تسكين بياوريد!
دست خداست، اين كه شكستيد بيعتش
دستي خداي گونه تر از اين بياوريد!
وقت غروب آمده، سرهاي تشنه را
از نيزه هاي بر شده، پايين بياوريد!
امشب براي خاطر طفل سه ساله ام
يك سينه ريز، خوشه ي پروين بياوريد!
گودال، تيغ كند، سنان هاي بي شمار
يك ريگزار، سفره ي چرمين بياوريد!
سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدي ست!
فالي زنيد و سوره ي ياسين بياوريد!
خاتم سوي مدينه بگو بي نگين برند!
دست بريده، جانب ام البنين برند!
بند هشتم
خون مي رود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زده ست ماه، به گرد سر شما
آن زخم هاي شعله فشان، هفت اخترند
يا زخم هاي نعش علي اكبر شما؟
آن كهكشان شعله ور راه شيري است
يا روشنان خون علي اصغر شما؟
ديوان كوفه از پي تاراج آمدند
گم شد نگين آبي انگشتر شما
از مكه و مدينه، نشان داشت كربلا
گل داد (نور ) و ( واقعه ) در حنجر شما
با زخم خويش، بوسه به محراب مي زديد
زان پيشتر كه نيزه شود منبر شما
گاهي به غمزه، ياد ز اصحاب مي كني
بر نيزه، شرح سوره ي احزاب مي كني
بند نهم
در مشك تشنه، جرعه ي آبي هنوز هست
اما به خيمه ها برسد با كدام دست؟
برخاست با تلاوت خون، بانگ يا اخا
وقتي «كنار درك تو، كوه از كمر شكست»
تيري زدند و ساقي مستان ز دست رفت
سنگي زدند و كوزه ي لب تشنگان شكست!
شد شعله هاي العطش تشنگان، بلند
باران تير آمد و بر چشم ها نشست
تا گوش دل شنيد، صداي ( الست ) دوست
سر شد (بلي)ي تشنه لبان مي الست
ناگاه بانگ ساقي اول بلند شد
پيمانه پر كنيد، هلا عاشقان مست
باران مي گرفت و سبو ها كه پر شدند
در موج تشنگي، چه صدف ها كه دُر شدند
بند دهم
باران مي گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
ديگر به آب زمزم و كوثر چه حاجت است؟
آوازه ي شفاعت ما، رستخيز شد
در ما قيامتي ست، به محشر چه حاجت است؟
كي اعتنا به نيزه و شمشير مي كنيم؟
ما كشته ي توايم، به خنجر چه حاجت است؟
بي سر دوباره مي گذريم از پل صراط
تا ما بر آن سريم، به اين سر چه حاجت است؟
بسيار آمدند و فراوان، نيامدند
من لشكرم خداست، به لشكر چه حاجت است؟
بنشين به پاي منبر من، نوحه خوان، بخوان!
تا نيزه ها به پاست، به منبر چه حاجت است؟
در خلوت نماز، چو تحت الحَنَك كنم
راز غدير گويم و شرح فدك كنم
بند يازدهم
از شرق نيزه، مهر درخشان بر آمده ست
وز حلق تشنه، سوره ي قرآن بر آمده ست
موج تنور پيرزني نيست اين خروش
طوفاني از سماع شهيدان بر آمده ست
اين كاروان تشنه، ز هر جا گذشته است
صد جويبار، چشمه ي حيوان بر آمده ست
باور نمي كني اگر از خيزران بپرس
كآيات نور، از لب و دندان بر آمده ست
انگشت ما گواه شهادت كه روز مرگ
انگشتري ز دست شهيدان در آمده ست
راه حجاز مي گذرد از دل عراق
از دشت نيزه، خار مغيلان بر آمده ست
چون شب رسيد، سر به بيابان گذاشتيم
جان را كنار شام غريبان گذاشتيم
بند دوازدهم
گودال قتلگاه، پر از بوي سيب بود
تنها تر از مسيح، كسي بر صليب بود
سرها رسيد از پي هم، مثل سيب سرخ
اول سري كه رفت به كوفه، حبيب بود!
مولا نوشته بود : بيا اي حبيب ما
تنها همين، چقدر پيامش غريب بود
مولا نوشته بود : بيا، دير مي شود
آخر حبيب را ز شهادت نصيب بود
مكتوب مي رسيد فراوان، ولي دريغ
خطش تمام، كوفي و مهرش فريب بود
اما حبيب، رنگ خدا داشت نامه اش
اما حبيب، جوهرش « امن يجيب» بود
يك دشت، سيب سرخ، به چيدن رسيده بود
باغ شهادتش، به رسيدن رسيده بود
بند سيزدهم
تو پيش روي، و پشت سرت آفتاب و ماه
آن يوسفي كه تشنه برون آمدي زچاه
جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام
برگشته اي و مي نگري سوي قتلگاه
امشب، شبي ست از همه شب ها سياه تر
تنها تر از هميشه ام اي شاه بي سپاه
با طعن نيزه ها به اسيري نمي رويم
تنها اسير چشم شماييم، يك نگاه!
امشب به نوحه خواني ات از هوش رفته ام
از تار واي وايم و از پود آه آه
بگذار شام، جامه ي شادي به تن كند
شب با غم تو كرده به تن، جامه ي سياه!
بگذار آبي از عطشت نوشد آفتاب
پيراهن غريب تو را پوشد آفتاب
بند چهاردهم
قربان آن ني يي كه دمندش سحر، مدام
قربان آن مي يي كه دهندش علي الدوام
قربان آن پري كه رساند تو را به عرش
قربان آن سري كه سجودش شود قيام
هنگامه ي برون شدن از خويش، چون حسين (ع)
راهي برو كه بگذرد از مسجدالحرام
اين خطي از حكايت مستان كربلاست :
ساقي فتاد، باده نگون شد، شكست جام!
تسبيح گريه بود و مصيبت، دو چشم ما
يك الامان ز كوفه و صد الامان ز شام
اشكم تمام گشت و نشد گريه ام خموش
مجلس به سر رسيد و نشد روضه ام تمام
با كاروان نيزه به دنبال، مي روم
در منزل نخست تو از حال مي روم
به كوه نور ماند حجله ي تـــو
سرود عشق خواند حجلهي تو
سكوت كوچه ي خاموش ما را
به آتش ميكشاند حجلهي تو
(قيصر امين پور)
شرار شب به ميدانت فرو خفت
ستاره در شبستانت فرو خـــفت
هلااي يار،اي همواره بـــيدار
چرا خورشيد چشمانت فرو خفت
(سهيل محمودي)
ما دشمن آه و آوخ و افسوسيم
بـا شوق لبان مرگ را ميبوسيــم
دريـا دريا اگـــر زما برگيرنـد
كم مينشويم، از آن كه اقيانوسيم
(قيصر امين پور)
ما مرغ سحرخوان شگفت آواييم
خونين پروباليم و شفق سيماييم
در معبر تاريخ چو كوهي بشكوه
صدبار نشسته ايم و پابرجاييـم
(سيد حسن حسيني)
زين تير كه از صخره و آهن گذرد
وز رشته ي موي و چشم سوزن گذرد
چندان به تن دشمن خود زخم زنيم
تا آن كه نسيم از تــــن دشمن گذرد
(قيصر امين پور)
نوشيدن نور ناب كاري است شگفت
اين پرسش را جواب كاري است شگفت
تو گونــهي يك شهيد را بوسيدي؟
بوسيدن آفتــــاب كاريست شـــگفت
(قيصر امين پور)
مي آيد از ديار بهاران ســـــــپاه گل
بر سر نهاده دختر صحرا كــــلاه گل
با جنبش دلاور جنگـل، چريـك بـــاد
در خون كشيد به بيشه شب پادشاه گــل
با بانك پرطــنين ظـــفر كـاوه ي بهار
فـــرمان داد آورد از بــــارگـــاه گـل
طبل نبرد ميزنـــد امشـب اميــر ابـر
دارد سـر ستيز، مگر بـــا سپـــاه گـــل
دريــاباي منـيژه ي جـادوگـر نسيم
بـــا سحــــر عشق بيژن شبنم زچاه گل
يك كهكشان ستاره ي ميخك شكفته است
در آسمان ســــــبز به اطراف ماه گـــل
-----------------------
مي ترسم از شبي كه به دجال رو كنيم
آقا تو را قسم به شهيدان ظهور كن
(منيژه تو در ميان، شعر جوان صفحه 67)
بــــرادر مبارزم، زمزمه كن بهار را
بچين ز شاخة يقين ميوة انتظار را
(سپيده كاشاني)
دسته گلها دسته دسته ميروند از يادها
شمع روشن كردهاي در رهگذار بادها
(عليرضا قزوه)
امروز شايد بايد از خون گلو خورد
نــــان شــــرف از سفرههاي آرزو خورد
بوي ريا پر كرده ذهـــن دستها را
اي كاش ميشد جرعهاي بي رنگ و بو خورد
شايد تمام حرفم اين باشد جماعت
حق شما را كــاخهاي روبه رو خــــــورد
(ضياء الدين شفيعي)
عبد الجبّار كاكايي گويد:
حرف من براي تو
كاغذ مچاله است
گوش تو براي من
سطلي از زباله است
آه! موي صورتم سپيد شد
پشت سيم خاردار خنده ات
حرف من شهيد شد.
(گزيده ادبيات معاصر صفحه 24)
آه اگر شعر دمي قفل لبم بردارد
كهكشاني ز شهيدان به زمين ميبارد
(حسين ابراهيمي، مياندار، صفحه 11)
شب چو در محراب خون قنديل ماه آويختند
هالهاي بر گرد وي از دود آه آويــختند
رشته لعلــي از شهيدستــــان ما بر داشتند
قـدسيان بر گردن خورشيد و ماه آويختند
(عباس مشفق كاشاني، سيرنگ، صفحه 133)
به سوگ لاله نشانـــــديم باغ حوصله را
به دشت داغ كشانديم، پــــاي قافله را
نسيم سرخ به رگهاي شب دويد و گشود
دهــان بستهي گل زخمهاي حوصله را
(عباس مشفق كاشاني، سيرنگ، صفحه 149)
ماييم باقي مانده از نسل پرستوها
يكبار ديگر ميرسد فصل پرستوها
(از نسل پرستوها صفحه، 15)
در فصل عطش صنوبرم را كشتند
آرامش سبـــز باورم را كشتنـــد
(سيمين دخت وحيدي، در نگاه آيينهها، صفحه 38)
در آبشار بلند شفق وضو كردنـد
نماز عـــــشق به درگاه پاك او كردنـد
لباس ظلميتان را به باد سپــــردند
درون چــشمهي خورشيد شستشو كردنـد
(شيرين علي گلمرادي، نخلهاي تشنه، ص 112)
گفتم كه چرا دشمنت افكند به مرگ
گفت كه چو دوست بود خرسند به مرگ
گفتم كه وصيتي نداري؟ خــنديد
يعني كه همــين است لبخـــند به مرگ
(قيصر امين پور)
رفت و به توشة سفر آسماني اش
تسبيح و مهر و شانه و قرآن به جيب داشت
(تبسمهاي شرقي، ص58)
سهم من از تو مشـــت خــــــاكي بود
دل از غــصّه يي چـــــاك چـــاكي بود
(سوگ سوز برادرانم، پروانه ي نجاتي، ص15)
و آخر استخوانهاي تو رااي دوست آوردند
پس از عمري، غريبانه سر زخم دلم واشد
(گلوي گل و گلوله، ص 60)
بـــه سوسنگرد و بستان و هـــويزه
كه رنگين شد به خون تك سواران
(سيرنگ، عباس مشفق كاشاني ص 79)
آه ايــــن مردان عاشــق كيــستند
اهـل گـــــردان ابوذر نيستــند
(عبد الحسين رحمتي)

